Sunday, August 14, 2011

Notes past Midnight- 24

کاش یک قلچماقی پیدا می شد زیر گوششان می خاباند. بهشان می گفت: هوی! این اعتماد به نفس لبریزی که شما با افتخار به سر و صورت همه می پاشید و هیچ فرصتی برای ابراز وجود را رد نمی دهید، این اصلاً چیز قشنگی نیست. گاهی حتّی حال آدم را به هم می زند. حال آدم را مدام به هم می زند. طوری که ناخودآگاه و کمتر از چند ثانیه طول می کشد قبل از آن که طرف رویش را برگرداند تا خدایی نا کرده مجبور نشود چیز بیشتری ببیند. مثل یک صحنه ی دلخراش. مثل کسی که  دل و روده اش بیرون پاشیده باشد، نیمه جان و بی رنگ و حال باشد، امّا هم چنان در حال جان کندن، تلاش کند دل و روده ها را سر جای اوّلش بچپاند با این خیال خام که که من خوب می شوم، من مشکلی ندارم، اتّفاقی نیافتاده. تحمّل چنین صحنه ای معمولاً خوشایند نیست، تحمّل اش آسان نیست. معمولاً کانال را عوض می کنیم، از اتاق بیرون می رویم، یا چشمانمان را می بندیم. ممکن است این نکته که آن فرد به جای آن که در آن وضعیّت اسف بار آرام بگیرد یا  بکنّد و رها کند، بیهوده تلاش می کند، بیشتر حال ما را به هم بزند. اعتماد به نفس اغراق شده، به همان اندازه حال به هم زن است.      

0 comments: