Saturday, July 9, 2011

In the Mind- 20

دختر می گفت از این که مدّتی است رژیم گرفته و باید لاغرتر هم بشود. گفت که هفت کیلو تا به حال کم کرده، هنوز هفت کیلو هم مانده که کم کند. مادرم گفت، چرا؟ تو که خوبی. دختر گفت قرص افسردگی که خوردم عین بادکنک باد کردم. مادرم لفظ  قرص افسردگی را که می شنود منقلب می شود، خصوصا وقتی بداند آدمی کم سن و سال باید قرص افسردگی بخورد. دیشب هم همین طور شد. چیزی نگفت ولی من در چشمانش و حالت عمومی اش که خودش را با تاسف جمع و جور می کند آن واکنش نگران همیشگی اش نسبت به لفظ قرص اعصاب را دیدم. دختر که این را گفت مادر به من نگاه کرد، که هم دردی مرا در جواب ببیند، که مطمئن شود هر دو به یک چیز فکر می کنیم. من به آن چه او فکر می کرد فکر نمی کردم. به او زل زدم و به خودم فکر کردم، به مادر ساده ام که غافل است از آن که بچه ی خودش هم اوضاع اش چندان بهتر نیست. حتی نزدیک بود با چشمانم به او بگویم من هم همین طور، من هم مثل این. رو برگرداندم... از دیشب تا به حال مادرم کلافه است، غصه ی دختر را می خورد و دعا می کند و می خواهد هر جور شده کار خوبی برایش دست و پا کند. خوب که اصل حال مرا نمی داند. 

3 comments:

spot said...

به آنها زل می زنیم و به خودمان فکر می کنیم، به مادرانِ ساده مان که غافل اند از آن که بچه های خودشان هم اوضاع اشان چندان بهتر نیست

Anonymous, as before, said...

عجب دنیای مسخره کوچیک مضحکی! داشتم تو نت چرخ میزدم، رهنمون شدم به لوک-ا-راند. بعد دیدم بعضی عکساش قشنگه. بعد همینجوری که میزدم عکسای بعدی بیاد، عکس خودت لا بقیه عکسا بُر خورد اومد جلو. جا خوردم راسّیتش! کلی خاطره زنده شد. خوب و بدش رو بیخیال. خلاصه، دیدم فتوبلاگ خودته. اینجا هم اومد تو ذهنم. یه کم طول کشید آدرسش دسّم بیاد. ولی بالاخره پیدا کردم. خواستم بگم چَنتا از عکسات قشنگن. مثل چَنتا از خاطره‌هات. همین دیگه. زَت زیاد

N. said...

Thanks for your comment, good to know and hear your opinion. I'm sorry for the bad times. All I remember from you is good. Well of course it is. Be good.