Sunday, June 26, 2011

In the Mind- 19

مثلاً اگر یک چوب داشتم خیلی خوب می شد. دستمالی پهن می کردم. تعدادی پاستیل ترش شکری، مشتی اسمارتیز، و سه چهار تا تیله می گذاشتم توی دستمال. چهار گوش دستمال را به سر چوبم گره می زدم. چوب را می انداختم روی دوشم و پابرهنه می رفتم و پشت سرم خط چین می افتاد. خوراکی ها که تمام می شدند تیله هایم را می فروختم و با پولشان یک ساز دهنی می خریدم. آنقدر صداهای ناهنجار با آن در می آوردم تا بلاخره کمی قلقش دستم بیاید.کناری می ایستادم و دستمالم را پیش پایم پهن می کردم و  سازدهنی میزدم، شاید کمی اسکناس پاره و سکه های چربی گرفته توی دستمالم بیاندازند. پول را خرج کلوچه می کردم. بعد باز می رفتم و می رفتم... بدون آن که بدانم کجا  

0 comments: